![]() |
![]() |
|
| تو را به اندازه تمام روزگارانی که نزیسته ام دوست می دارم |
|
گفتم عشق چیست؟؟
به گل گفتم عشق چیست؟ گفت: از من خوشگل تر است......
به پروانه گفتم عشق چیست؟ گفت: از من زیبا تر است......
به شمع گفتم عشق چیست؟ گفت: از من سوزان تر است......
به عشق گفتم آخر تو چیستی؟ گفت: نگاهی بیش نیستم......
محاکمه ی عشق
جلسه ی محاکمه ی عشق بود و قاضی ٬عقل٬ و عشق محکوم به تبعید به دورترین نقط ی مغز شده بود یعنی فراموشی٬ قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه ی اعضا با او مخالف بودند٬قلب شروع کرد به طرفداری از عشق٬اهی چشم مگر تو نبودی که هر روز ارزوی دیدن اونو داشتی ای گوش مگر تو نبودی که در ارزوی شنیدن صدایش بودی و شما پاها که همیشه اماده ی رفتن به سویش بودید حالا چرا این چنین با او مخالفت می کنید؟ همه ی اعضا روی برگرداندند و به نشانه ی اعتراض جلسه را ترک کردند تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت دیدی قلب٬ همه از عشق بیزارند!! ولی من متحیرم که با وجودی که عشق بیشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت می کنی؟؟!! قلب نالید:که من بدون دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار وجود عشق ثانیه ی قبل را تکرار می کند و فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی باشم.پس من همیشه از او حمایت خواهم کرد حتی اگر نابود شوم........................
به دیدارم بیا هر شب در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند دلم تنگ است بیا ای روشن ای روشن تر از لبخند شبم را روز کن در زیر سر پوش سیاهی ها.... دلم تنگ است بیا بنگر چه غمگین و غریبانه در این ایوان سرپوشیده و این تالاب مالامال دلی خوش کرده ام با این پرستو ها و ماهی ها و این نیلوفر ابی و این تالاب مهتابی بیا ای هم گناه من در این برزخ بهشتم نیز و هم دوزخ به دیدارم بیا ای هم گناه ای مهربان با من در این ایوان سرپوشیده ی متروک شب افتاده ست و در تالاب من دیریست که در خوابند ان نیلوفر ابی و ماهیها پرستوها بیا امشب که بس تاریک و تنهایم بیا ای روشنی اما بپوشان روی که می ترسم تو را خورشید پندارند و می ترسم همه از خواب برخیزند و می ترسم که چشم از خواب بردارند نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را و نیلوفر که سر بر میکشد از اب پرستوها که با پرواز و با اواز و ما هیها که با ان رقص غوغایی نمی خوا هم بفهمانند که بیدارند شب افتادست و من تنها و تاریکم و در ایوان و در تالاب من دیریست در خوابند پرستو ها و ما هیها و ان نیلوفر ابی بیا ای مهربان من بیا ای یاد مهتابی....
باز هم من غریبه ای تنها تکه تکه های وجودم را بر دوش می کشم می روم به کجا؟؟.... با تاروپودی خسته و سوخته به کدامین سر زمین می توان کوچ کرد در کدامین وادی شانه های خسته و لرزانم تاب می اورد کی نای مردن بیابم.... دلم سخت گرفته است از من از تو از شب گریه ها از من از من از من.... از من نیز می گذرد چشمانم برای ارامش پر می کشد دیگر نخواهم دیدشان اشک می ریزم بی صدا دلم برای رفتن پر می کشد دلم پر می کشد با دستان ناتوانم گدایی می کنم خسته ام خسته ام خسته ام....
دنیای نامرد
دنیا جای نامرداست جای هر چی بی مرامه جای هر چی خاین جانی و بی معرفته چون خودش بی معرفته نفرین شده است وحشیه بیگانه یا هر چی سپیدی شباش تلخ و تاریک روز هاش همیشه شبه دنیا قبرستون روز هاست قبرستون هر چی دله دنیا جای حرفای پر از سکوته جای حرفایی که تو اخر قصه ها تو دل موندن و گفته نشدن. پر قصه های امیخته به شبه طلوعش رنگ ریا و فریب غروبش رنگ نفرت و خون. روز و شبش دورییه دنیا یعنی مرگ مرگ یاس نابودی نیلوفر و پوچی شقایق دنیا یعنی هر چی ارزوی خفته یعنی واسه مردن هم باید رفت تو صف دنیا سلام به این عشق و خداحافظ به اون عشق این وسط بیچاره دل ساده ی یه عاشق که تنها جرمش زود باوریشه و باید به تاوان این جرمش بسوزه......................... باید به جرم ایمان اوردن و سجده کردن به قبله چشمای همه باورش قصاص بشه وای که چه قصاصی چه عذابی و اتشی بیچاره دلغر گرفته.................. و باید به دنبال سایه ی یه پروانه مدام این در و اون در بزنه اخر سر هم شاید................
دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 16:14 توسط وحید |
|
ای کاش می توانستم باران باشم تا تمام غمهای دلت را بشویم ای کاش می توانستم ابر باشم تا سایه بانی از محبت به رویت می گسترانیدم ای کاش می توانستم اشک باشم تا هرگاه که اسمان چشمت ابری می شد باریدن می گرفت ای کاش می توانستم خنده باشم تا روی لبانت بنشینم و غنچه بسته لبانت را بگشایم ای کاش می توانستم یک پرنده باشم و پر می گشودم و تا دور دست ها در کنار تو پرواز می کردم و ای کاش سایه بودم تا نزدیک ترین کس به تو می شدم....اری ای کاش سایه بودم تا همهشه و همه جا همراه تو باشم.... دوستت دارم
شاید.... شاید که ان همیشه در یاد من تو باشی ان ارزوی رفته بر باد من تو باشی
شاید که ان اشتیاق پرواز من تو باشی ان ابی سپهر ازاد من تو باشی
دست خزان دگر برد الاله ی دلم را شاید که نو بهار اباد من تو باشی
در کوه انتظارم شاید سحر تو باشی پژواک نا تمام فریاد من تو باشی
سبزینه های شعرم هرگز خزان ندارد گر بر هجوم سرما مرداد من تو باشی
فرهاد اکر بیاید گم می شود ز قصه وقتی به کوه غصه شیرین من تو باشی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 22:30 توسط وحید |
|
خواستن چشمانت را برای زندگی می خواهم اسمت را برای دلخوشی می خوانم دلت رابرای عاشقی می خواهم صدایت را برای شا دابی می شنوم دستانت را برای نوازش و پایت را برای همراهی می خواهم عطرت را برای مستی می بویم خیالت را برای پروازمی خواهم و خودت را برای.... پرستش دوستت دارم
اگر کلمه دوستت دارم قیام علیه بندهای میان من و توست اگر کلمه دوستت دارم نمایشگر عشق خدایی من نسبت به توست اگر کلمه دوستت دارم راضی کننده و تسکین دهنده قلب هاست اگر کلمه دوستت دارم پایان همه جدایی هاست اگر کلمه دوستت دارم نشانگر اشتیاق راستین من نسبت به توست اگر کلمه دوستت دارم کلید زندان من وتوست پس با تمام وجود فریاد می زنم دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 18:42 توسط وحید |
|
چه زیباست به خاطر تو زیستن و برای تو ماندن و برای تو سوختن و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن ای کاش می دانستی بدون تو و به دور از دست های مهربانت زندگی چه نا شکیباست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 18:23 توسط وحید |
|
من تو را دوست می دارم لحظه های با تو بودن را و نگاهی که از عشق سر شار و صدای تو ترنم خوش محبت و چگونه قیمت بگذارم بر این عشق من تاجر شهر ارزوهای تو ام چکونه باور کنم خموش گریه لبریز از غم تو را من تاجرم چه قیمتی بر اشک های تو بگذارم من عشق و صداقت تو را خریدارم اه .... چه معامله سختی است چگونه قیمت بگذارم بر گونه هایت که خیس از قطرات اشک توست من تاجرم ولی سست شد دلم لرزید من میترسم چگونه باور کنم گریه هایت را من.... نمی توانم اه چه قیمتی بر چشمهای سرخت گذارم من شکست خورده نگاهی هستم که تو تویی که تجارت خانه عشق من هستی اتش بغض های پر از غم تو شعله بر انبار دلم زد دلم می سوزد من تاجرم اما شکست خورده تنها نگاه توست همانند ابی بر اتش مرحمی بر زخم مرا نجات میدهد.... نجاتم بده که من به نگاه مهربان و پر ازصدق و عشق و صمیمی تو محتاجم.... مرا نجات بده که من دوستت می دارم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 22:44 توسط وحید |
|
تمامی سد ها را به بهانه تو خواهم شکست تمامی را ها را هموار خواهم ساخت به بهانه تو دردم را گریه هایم را حبس می کنم در وجودم به بهانه تو تو را عشقم را قلبم را دوست دارم و با تو همه ترانه ها را خواهم سرود و به امید روزی که لحظه های عاشقانه را قاصدک خبر بیاورد و تمامی کوچه های بن بست به پایان برسد و اسمان پر ستاره خوشتن را به خورشید امید وار کند و تمامی شعر ها دوباره خوانده شود در کنار خودت اری هزاران بار می کویم دوستت دارم و دست تکان میدهم برایت حتی بغضم را در اوازی گم می کنم گریه هایم را تا بی نهایت در چشمانم اسیر و خلوتم را به سراغ اشکهایم می برم و گریه میکنم و تو را از خدا می خواهم دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 21:58 توسط وحید |
|
به او بگویید دوستش دارم با صدای اهسته......ا هسته تر از صدای بال پروانه ها...... به او بگویید دوستش دارم با صدای بلند...... بلند تر از صدای پرواز کبوتران عاشق...... به او بگویید دوستش دارم نیاز به صدای بلند یا اهسته نیست...... فریاد دوستت دارم را می توان با تپش یک قلب به تمام جهانیان رساند...... پس بگذار بدون هیچ شرمی بگویم دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 17:22 توسط وحید |
|
یک نامه برای اعلام دلتنگی
سلام ای ای ابی ترین چشمه دل من من اینجا تنهایمو بر بام خانه دلتنگی ام نشسته ام درد غریبی تمامی وجودم را پر کرده است بهانه ای برای بودن با تو.... برای حرف زدن با تو ولی افسوس.... برای اینکه بگویم اینجا من بی تو غریبم با من حرف بزن ای تنهاترین مونس تنهاییم با من بگو.... بگذار تو را در وجود خود احساس کنم بگذار نفسهایم را به یاد تو و برای تو بکشم بگذار... وجودم نیاز به تو را تا بینهایت احساس می کند من تو را کم دارم کاش کسی بود که شانه اش را بستر گریه هایه غریبانه من می کرد به حرف هایم گوش می داد امید بودن را در دلم می رویاند کسی صدای ترک خوردن مرا نشنید؟؟؟؟ من عشق را اموخته ام باید پروایی نباشد از اتشی که می بارد اگر بر باد رود بنیادم ملالی نیست که بر سینه ام سیاره کوچکی است که هفت اسمان را در مشت دارد. من عشق را فاش می گویم: به هنگامی که دل به تو بستم در اعماق قلبم کسی می گفت: باید تو را دوست بدارم باید سخت بکوشم برای به دست اوردنت که تنها زمان زندگی زمان دوست داشتن است زمان محبت و عشق. پس دستت را به من بده تا از صخره های زندگی گذر کنیم. ای ماهترین ماه ما دو نیمه انسانیم چه کسی گفت دو نیمه نمی تواند یکی شود؟ بی تابانه می خواهمت چون دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 17:13 توسط وحید |
|
عشق ان نیست که یک دل به صد یار دهی عشق ان است که صد دل به یک یار دهی بهترین دوست اون دوستی که بتونی باهاش روی یه سکو بشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی.........
دوستت دارم چون تنهاترین ستاره ی زندگی منی.... دوستت دارم چون تنهاترین مصراع شعر منی.... دوستت دارم چون تنهاترین فکر تنهایی منی.... دوستت دارم چون زیبا ترین لحظات زندگی منی.... دوستت دارم چون زیباترین رویای منی.... دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی.... دوستت دارم به یه نگاه عشق منی....
من بگم دوستت دارم با چه رقم یا عددی تو که بی نهایتو قشنگتر از من بلدی مژه هات شعر بلند نا تمومه به خدا عاشق کسی شدن جز تو حروم به خدا با غمت هزار تا خنجر تو دلم فرو میره ماه اگه برق چشاتو ببینه از رو میره زیبا اتیش میزنه دل منو اخمای تو رو نکنه اضافه شن با عشق من زخم های تو مال هیچ کسی نشو چون اینجا ها فرشته نیست عشقا و عاشقیا تلخ متل گذشته نیست عمری موندم توی مصراع اول چشات فقط این فعل و بلد شدم که میمیرم برات |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 23:19 توسط وحید |
|
دلم بد جوری دلتنگ چشاته از این غربت و تنهایی بیزارم چشام بد جوری بهونتو می گیرن بیقرار تشنه گریه کردنن و اشکام بیقرار ریختن از این حس غریبی دلم می ریزه پشتش خالی میشه حس تنهایی و یخ زدگی یه حس یاغی که همه ی وجودمو پر کرده حس فنا و تاریکی بدون تو خبر نداری چگونه با هر نفس می میرم خبر نداری بدون تو کویر گونه هام شوره زار خستگی شده اند بدون تو..................... حتی لحظه هام هم بی قرارتن تمام غربتم از دوری تویه خبر نداری بدون تو تو چه برزخیم برزخ اجبار به زندگی برزخ تحمل برزخ صبر برزخ سوختن و دم نزدن دور از تو تو برزخ دلواپس ام دلواپس تو..................... تو که نیستی نه شمعی هست نه پروانه ای نه سیبی و نه شقایقی تو که نیستی من هم نیستم اقاقی و یاس هم نیست تو که نیستی نه باوری است نه قبلهای نه نماز عشقی تو که نیستی......................
عشق معنای شعر است الهام رویا هاست هیجان رقص است موسیقی اواز هاست عشق شور و شوق روح است احساس قلب است عشق شعر رویا هاست رقص اواز هاست و روح قلب هاست
اگه اولش به اخرش فکر نکنی اخرش به فکر اولش می افتی لذتی که در فراق است در وصال نیست چون در فراق شوق وصال است اغاز کسی باش که پایان تو باشد
باز دارم از تو می نویسم می نویسم و خواهم نوشت که:
دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 22:40 توسط وحید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
اگه عاشقی بخون سوگند غروب پاییز کلبه ی من داستان های هومینا داستان های شیرین آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 آبان 1386 |
|
RSS
|